تبليغاتX
مهاجر
بدون شرح
امروز صبح٬ مامان و بابا به سمت تهران پرواز کردن.

خیلی زود گذشت چون خیلی خوش گذشت. تو فرودگاه خیلی احساس دلتنگی کردم به خصوص وقتی که از گیت پاسپورت رد شدن و دیگه دیده نمی شدن........

الان که دارم این پست رو می نویسم٬ اونا تو آسمونا به سمت تهران در حرکتند. براشون آرزوی سفری آرام و سلامت می کنم. امیدوارم که این روزها به اونا هم خوش گذشته باشه.

به خدا می سپارمشون.

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست ... هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

با دیدن عکسای این چند روز و مرور خاطراتشون دلخوش خواهم بود. به امید دیداری نزدیک و طولانی تر.

دوستتون دارم

+ نوشته شده در  2008/8/18ساعت 3:22 PM  توسط مهدی  | 

امروز صبح رفتم سفارت که با این مسئول پرونده صحبت کنم....

خودش حاضر نشد بیاد و پیام داد که هنوز مدارکت در حال بررسی هست ....

تا اینجاش یه ضد حال٬ اما بعدیش دیگه واقعا ضربه فنی ام کرد... منتظر که نشسته بودم یه دختر خانوم ایرانی٬ پاسپورت ایرانی اش رو همراه یه نامه داد به متصدی باجه٬ اونم جلوی چشمای من ویزاش رو پرینت کرد و چسبوند تو همون پاسپورت قهوه ای ..... وای ی ی ی ی که نمی دونید چه حالی شدم... اصلا دیگه نمی تونم خودمو تحمل کنم.... فکر نکنم تا حالا هیچ ایرانی ۶ -۷ ماه در انتظار یه ویزای دانشجویی مونده باشه

بعدشم اومدم ماشین رو بدم سرویس کنم خیر سرم٬ گفت کولرش مشکل اساسی پیدا کرده و باید یه قطعه اش عوض شه ... اونم خدا تومن .....

خلاصه حضرت حق داره سنگ تموم می ذاره ..... ای مرامتو ....

+ نوشته شده در  2008/8/7ساعت 4:25 PM  توسط مهدی  | 

بالاخره بابا و مامان ( یا به قول خارجی ها   ددی و مامی) دارن میان اینجا

ما هم باید یه کم خونه رو جم و جور کنیم و یه برنامه ریزی برای این چند روزی که اینجا هستن بکنیم که حسابی بهشون خوش بگذره....

این چند روزه مامان همش دنبال خرید بوده که بیاره ... حسابی افتادن تو زحمت  

خلاصه اینکه هفته دیگه حسابی سر شلوغه... یکی از خوبیاش هم اینه که این اعصاب خوردی های لعنتی هم کمی فراموش می شه....

به هر حال هفته دیگه هفته خوبی خواهد بود.

+ نوشته شده در  2008/8/6ساعت 1:4 PM  توسط مهدی  |