تبليغاتX
مهاجر

مهاجر

بدون شرح

موندن یا برگشتن؟

این سوالی است که ذهن اغلب بچه هایی که خارج از ایران درس می خونن رو به خودش مشغول کرده. امروز می خوام از تجربه شخصی خودم و از بچه هایی که دور و بر خودم می بینم بنویسم.

اینجا بچه ها سه دسته اند.

یه گروه که بورسیه دولتی اند یا اینکه عضو هیئت علمی یه دانشگاهی بودن و اومدن که دکتری بگیرند و برگردند. این گروه که اختیارشون دست خودشون نیست٬ پس راجع به اینا بحثی نمی کنم.

 گروه بعدی بچه هایی هستند که برای خودشون تو ایران یه آینده روشنی می بینن. این گروه قاعدتا به برگشتن به ایران فکر می کنن٬ اما این وسط مسایلی هست که باعث می شه اونا هم به این سئوال فکر کنند که "موندن یا برگشتن ؟". یکی از اون مسائل مخالفت خانواده بعضی از اونا با برگشتنشونه. به هر حال هیچ پدر و مادری نیست که دوست داشته باشه فرزندش ازش دور باشه و تو غربت زندگی کنه٬ اما این موضوع حاکی از اوضاع نابسامان اجتماعی - اقتصادی در ایران می ده که خانواده ها حاضرند به خاطر آینده فرزندشون از این حق خودشون بگذرند و از فرزندشون بخوان که برنگرده.

گروه بعدی افرادی هستن که خودشون آینده روشنی برای خودشون تو ایران متصور نبودن و از کشور خارج شدن برای ادامه تحصیل و نهایتا پیدا کردن یه کار خارج از ایران و شروع زندگی ایران رو ترک کردن. این گروه هم با توجه به وضعیت شهروندان ایرانی در جهان به دلایلی که در پی خواهم گفت به این سئوال فکر می کنند. یکی اینکه بحث مهاجر پذیری یا حتی اعطای ویزای کاری به ایرانی ها بسیار مشکل شده. کشورهای توسعه یافته که به شدت دارن از ورود ایرانی ها به هر عنوانی جلوگیری می کنن. کشورهای در حال توسعه هم تدابیر جدیدی رو در مواجهه با پدیده هجوم ایرانی ها اتخاذ کردن که می شه از عدم تمدید ویزای کاری ایرانی ها یا عدم اعطای ویزا به دلایل واهی اشاره کرد. بنابراین این گروه هم می بایست به گزینه بازگشت به ایران به عنوان یک گزینه جدی فکر کنند .حال اینکه این  گروه از آمادگی ذهنی کمتری نسبت به گروه قبل در خصوص بازگشت به کشور برخوردارند و با مشکلات بیشتری ٬ در صورت بازگشت٬ مواجه خواهند بود.

به نظر من هردو گروه اخیر٬ پس از بازگشت با مشکلات فراوان به خصوص مشکلات روحی مواجه خواهند شد. در داخل ایران این افراد با مسائلی روبرو خواهند شد که خارج از ایران این مسائل به عنوان بدیهیات مطرح بوده و اینها حتی لحظه ای به این مسائل فکر هم نمی کردند اما با بازگشت به ایران و عدم برخورداری از اون بدیهیات٬ این افراد با یک مشکل بزرگ روحی برخورد خواهند کرد و خودشون رو به خاطر بازگشت به ایران سرزنش خواهند کرد. اونهایی شون که بتونن دوباره برمی گردند به خارج از ایران٬ اما اونهایی که دیگه شرایطش رو نداشته باشن تا آخر عمر با این مشکل روحی زندگی رو می گذرونن.

به هر حال به نظر من همونطور که چند سال پیش یه کاریکاتوریست غربی تصویر کرده بود٫ ایران مثل یک چاهک فاضلاب می مونه. اونایی که از محیط پاک بیرونش به هر صورتی آگاهی پیدا می کنن و توانایی خروج از چاهک رو دارن می زنن بیرون. اونایی هم که اطلاع ندارند زندگی بیرون از این چاهک چقدر می تونه قشنگ و لذت بخش باشه تو همون چاهک سرشون گرمه و مشکلی ندارند و داخل همون کثافات به زندگی مشغولند.

برای کسایی که یه بار از این چاهک اومدن بیرون و برای چند سالی بیرون زندگی کردن حالا هر چند به سختی٬ اما دیدند که زندگی چقدر می تونه با آرامش و قشنگ باشه حداقل برای آدمای دیگه که اتباع او محیط خارجی بودن٬ برگشتن به چاهک و زندگی تو اون کثافات مرگ تدریجیه.

منم دارم به این سئوال فکر می کنم٬ با اینکه می دونم که برگشتنم مرگ تدریجیه٬ اما به هر حال به نظر راه دیگه ای ندارم. من تمام تلاشم رو تو این چهار سال اخیر کردم٬ اما به نظر تقدیرم رو همون مرگ تدریجی رقم زندند.

+ نوشته شده در  2009/8/11ساعت 1:23 PM  توسط مهدی  | 

کلامی از سهراب

در دبستان، ما را برای نماز به مسجد میبردند. روزی در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید. مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم."
+ نوشته شده در  2008/12/9ساعت 11:53 AM  توسط مهدی  | 

دیواری از پس دیواری دیگر

امروز داشتم به این فکر می کردم که این دو سالی که اینجا بودم و تمام تلاشم رو متمرکز کرده بودم بر رفتن٬ اولا همیشه مراحل کارم یه جورایی غیر عادی بود. مثل یه دیوار در برابر تصمیم من... و من با تلاش و تکاپو سعی می کردم اون دیوار رو  پشت سر بذارم  اما بعدش وقتی از دیوار با هزار زحمت می پریدم تا می یومدم نفسی تازه کنم همین که سرم رو بلند می کردم می دیدم یه دیوار دیگه اونم بزرگتر جلومه! از اون طرف نگاه می کردم به آدمایی که به موازات من یا شایدم کسایی که حتی دیرتر از من هم شروع کرده بودن می دیدم که اونا دیوار ندارن و جاش پل دارن و دارن قدم زنان می زنن! بعضی هاشون که یه کمی بد شانسی می یارن یه پرچین کوتاه یه جاهایی جلو پاشون سبز می شه که با یه جهش می تونن ازش بپرن.

حالا منم و این دیوار بلند که خودم فکر می کنم آخریه و امید دارم شاید بعدش برای منم یه پلی ظاهر بشه. اما این دیواره دیگه داره رمقم رو می کشه! سه ساله که دارم از دیوارها به سختی می گذرم. نمی دونم دیوارهای زندگی ام کی قراره تموم شه؟ کی می شه منم برای رسیدن به این هدفم یه پل جلوی روم ببینم ؟ خیلی خسته ام٬ دستام تاول زدن٬ به نفس نفس افتادم٬ دیگه برام این موضوع هم لوث شده٬ دنیا خیلی مسخره تر از اون چیزیه که فکر می کردم. اصلا اینطور نیست که هرچه قدر زحمت بکشی همونقدر جواب می گیری... نمی دونم بر چه اساسیه اما مطمئنم که بر اساس تلاش نیست حداقل برای من اینطور نبوده و مطمئنم نخواهد بود. جدی جدی دارم به پوچ بودن این دنیا پی می برم. خیلی بازی مسخره ای این زندگی که ما داریم. نمی دونم آخرش چی خواهد شد. فقط می دونم دیگه خیلی خسته شدم. تا حالاش هم خیلی بیشتر از اونی که فکر می کردم سگ جونی به خرج دادم. هیچی نمی دونم.....

+ نوشته شده در  2008/11/19ساعت 8:1 PM  توسط مهدی  |